محمود بن على خواجوى كرمانى

107

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

چون شبش گرد ماه خرمن كرد * آه من راه كهكشان بگرفت هندوى قيرگون او به كمند * قيروان تا بقيروان بگرفت چون ز تنگ شكر شكر مىريخت * سخنش تنگ در دهان بگرفت دل بيمار من به خون‌خوارى * خوى آن چشم ناتوان بگرفت آتش طبع و آب ديدهء من * همچو باد صبا جهان بگرفت خواجو از جان خسته دل برداشت * زانكه بىاو دلش ز جان بگرفت 223 [ بر مه از سنبل پرچين تو پرچين بگرفت ] س بر مه از سنبل پرچين تو پرچين بگرفت * چه خطا رفت كه ابروى كژت چين بگرفت گرد مشكست كه گِرد گل رويت بدميد * يا بنفشه‌ست كه پيرامن نسرين بگرفت لشكر زنگ ز سرحدّ ختن بيرون تاخت * به ختا برد خط و مملكت چين بگرفت به سكه در ديدهء من كرد خيال تو نزول * راه بر مردمك چشم جهان‌بين بگرفت جان شيرين بلب آورد به تلخى فرهاد * نه چو پرويز كه كام از لب شيرين بگرفت آخر اى صبح جگرسوختگان رخ بنماى * كه مرا بىتو ملال از مه و پروين بگرفت همچو خواجو سزد ار ترك دل و دين گيرم * كه دلم در غم عشقت ز دل و دين بگرفت 224 [ چو آن فتنه از خواب سر برگرفت ] س چو آن فتنه از خواب سر برگرفت * صراحى طلب كرد و ساغر گرفت سمن قرطهء فستقى چاك زد * چو او پرنيان در صنوبر گرفت بنفشه ببرگ سمن برشكست * جهان نافهء مشك اذفر گرفت بر آتش فكند از خم طرّهء عود * نسيم صبا بوى عنبر گرفت ببوسيد لعلش لب جام را * مى راوقى طعم شكّر گرفت چو شد سر گران از شراب گران * دگر نرگسش مستى از سر گرفت چو مرغ صراحى نوا ساز كرد * مه چنگ‌زن چنگ در بر گرفت بسى اشك من طعنه بر سيم زد * بسى رنگ من خرده بر زر گرفت چو خواجو چراغ دلش مرده بود * بزد آه و شمع فلك درگرفت